من ....

من نه عاشق بودم،

نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گرچه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سر سبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند،

بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم،

نه دلداده به گیسوی بلندو نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا ازپس دیوانگیم میفهمید...

/ 51 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

به سلامتی کاج که تو اوج یخبندون زمستون ذات سبزش رو نشون می ده وگرنه تو تابستون هر علف هرزى ادعاى سبزى داره تقدیم به دوست همیشه سبزم [قلب]

همسفر جاده دلتنگی

يه روزی مياد كه بعدش ديگه مهم نيست فردايی در كار هست يا نه؟ اون روز ... يا خيلی خوشبختی يا خيلی بدبخت

دخترشمال

معلمم گفت : زندگی را تعریف کن… گفتم : زندگی تعریف کردنی نیست . ناراحت شد و نمره ام را صفر داد . سالها بعد او را دیدم که پیر شده بود و عصا بدست راه می رفت . جلو رفتم و گفتم : سلام استاد، زندگی را تعریف کن … آرام خندید و گفت : نمره ات بیست … زندگی را باید زیست …!!

انسان

[قلب]چه نوشته وعکسهایی گذاشتید و من ندیدم[خجالت]

اشعار من

سلام ادب شعر از ...................... دل به سودای تو بستیم خدا می داند وز مه و مهر گسستیم خدا می داند ستم عشق تو هر چند کشیدیم به جان ز آرزویت ننشستیم خدا می داند با غم عشق تو عهدی که ببستیم نخست بر همانیم که بستیم خدا می داند به امیدی که گشاید ز وصال تو دری در دل بر همه بستیم، خدا می داند خاستیم از سر شادی وغم هر دو جهان با غمت خوش بنشستیم خدا می داند دیده پر خون و دل آتشکده و جان بر کف روز و شب جز تو نجستیم خدا می داند دوش با "شمس" خیال تو به دلجویی گفت آرزومند تو هستیم خدا می داند.[گل]

اشعار من

آیا تو هیچگاه شب هنگام از ستاره ای که ایستاده در قاب پنجره و زل زده با چشم نقره ای بر اندوهی که قلب تو را می خراشد، پرسیده ای چقدر تنهایی؟ آیا تو هیچگاه خم شده ای روی وسعت شب و غربت یک کوچه خالی که پر شده از طنین ترانه عابری که مست، روی خطوط حامل، تلو تلو خوران افسانه یک عشق کهنه را آواز می کند؟ دلم گرفته برای یک ستاره و وسعتی که می شود از پنجره روی آن آرام خم شد و شنید، آرام خم شد و گریست[گل]

اشعار من

آیا تو هیچگاه شب هنگام از ستاره ای که ایستاده در قاب پنجره و زل زده با چشم نقره ای بر اندوهی که قلب تو را می خراشد، پرسیده ای چقدر تنهایی؟ آیا تو هیچگاه خم شده ای روی وسعت شب و غربت یک کوچه خالی که پر شده از طنین ترانه عابری که مست، روی خطوط حامل، تلو تلو خوران افسانه یک عشق کهنه را آواز می کند؟ دلم گرفته برای یک ستاره و وسعتی که می شود از پنجره روی آن آرام خم شد و شنید، آرام خم شد و گریست[گل]

محمدرضا

سلام وب جالبیه-قلمتون جاودانه باد موفق باشید

فاطمه غزاله

امروز مطالب زیباتون برام تکرار شد این چند وقته خیلی سرم شلوغه زیلد وقت ندارم برم وب گردی اگه دیر شد ببخشید

فاطمه غزاله

امروز مطالب زیباتون برام تکرار شد این چند وقته خیلی سرم شلوغه زیلد وقت ندارم برم وب گردی اگه دیر شد ببخشید