گل آینه

او خدای دشت نیلوفر

 جام شب را میکند

لبریز آوایش

زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم

مو پریشان های باد

 با هزاران دامن پر بر گ

بیکران دشت ها را درنوردیده

 می رسد آهنگشان از مرز خاموشی

ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی

رنگ می بازد شب جادو

 گم شده آیینه در دود فراموشی

"سهراب سپهری"


/ 71 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زبل خان

دنیا تیره و تار شد و شهر سیاه پوش ؛ میدانی ؛ آخر آفتاب را به خاک و خون کشیده بودند ... چهل روز، نه ؛ چهل شب از آن واقعه گذشت. اربعین حسینی بر همگان تسلیت باد

زبل خان

از کویر آمده‌ام چشمم از خاطره‌ی ریگ پر است ابر من باش و دلم را بتکان

زبل خان

به کوچه ای وارد شدم که پیرمردی از آن خارج شد ... پیرمرد گفت : " نرو ، بن بست است "! گوش نکردم و رفتم ... بن بست بود ؛ به سر کوچه که رسیدم ... " پیر شده بودم "!!!

زبل خان

او رفت و با خود برد یادم را من مانده‌ام با بی کسی هایم خوب دستِ کم گلدان عطری هست قربان دست اطلسی هایم ...

زبل خان

سبد دعایم را برداشتم و آنرا بسوی خدا گرفتم اسمت را با مهرت داخل آن گذاشتم سبد پر شد از صبوری، سلامتی، لبخند خدا و گلهای بهاری آنرا بسویت میفرستم خانه ات را پر کن از این هدیه

زبل خان

گاهی باید احساس نکنی ، تا احساست کنند! گاهی باید کسی باشی که نیستی ، تا کسی که بودی باشی! گاهی باید چشم ها را بست ، تا تو را ببینند! گاهی باید خوابید ، تا شاید بیدارت کنند! گاهی باید رفت ، تا بودنت احساس شود!

شقایق

و خدایی که در این نزدیکیست

همسفر جاده دلتنگی

آسمان را مرخص می کنم ... دیگر به هوا هم نیازی ندارم تو خودت را مثل آسمان مثل هوا مثل نور پهن کرده ای روی تمام لحظه هایم ... [قلب]

همسفر جاده دلتنگی

به سلامتی اون روزایی که وقتی رو صندلی می نشستیم پاهامون به زمین نمی رسید

همسفر جاده دلتنگی

اگر گاهی دل دریایی ات به زخم طعنه ها چین خورد بدون سیلاب اشکامون تموم شهر و یکجا برد نگات خیس و سرت خم شه با دنیا زیر و رو می شیم با هر لبخند تلخ تو همه در گیر تشویشیم